شعر
با خش خش پولک و خلخال، خرامان خرامان
از راه چشمه باز می آیی در زیر باران
با مَشک کوچکی از پوست آهو
با آن نگاه دلکش کوتاه
!رنگین کمان حیرت و جادو

!من با اشاره آشنا نیستم بانو
!غزال دامن دالاهو
این گونه آهوانه نگاه وحشیت را در نگاه مات من مدوز
من یک دهاتی ساده ام هنوز
این حجب ناگزیر که در چشم من موج میزند
میراث دیر باز اساطیری من است
!بالا بلند
!معشوق باستانی من
!ای سایه روشن نامرئی دور
!ای بازی همیشه ابر و نور
پلک می بندم و طلوع می کنی
نگاه می کنم و راز می شوی
پا می شوم و گمت می کنم
به خواب می روم و آغاز می شوی
!ای خلاصه باران و آفتاب
من تشنه مانده ام بر من ببار
من یخ زده ام بر من بتاب
!داستانی
اهل کدام قرن تاریخی؟
اهل کدام قریه باستانی؟
که در حراج عصمت این عصر
این گونه بکر و اصیل مانده ای؟
از کمند
